رنج فلسفه و تسلّای زیبا شناسی

Paul Klee - Carnival in the Mountains. 1924
[حقیقتِ هنر در قدرت او برای در هم شکستن تک آوایی واقعیت تثبیت شده و تعریف آنچه واقعی است نهفته است. در متن این گسست, جهان افسانه ای هنر به منزله ی واقعیت راستین متجلی میشود.]
هربرت مارکوزه (بُعد زیبایی شناختی- بند اول)
زمانی بوئتیوس (متکلم معروف قرون وسطی) رساله ای نگاشت در "تسلای فلسفه". اما من امروز رنج فلسفه را احساس می کنم و از آن به تسلای زیباشناسی پناه می برم. فلسفه منزل ناگزیر ماست منزلی که روزی در آن سکنی گزیدیم و اکنون گویا راه برون شدی از آن نیست. یا می خواهم راحت تر بگویم: آلوده ی فلسفه شده ایم! فلسفه رنج دارد. با رنج مندی پیمانی ابدی بسته. حتی آن مواضعی که خودش ادعای شادمانی دارد رنج در زیر پوستش می خزد و جانش را اتفاقا بیشتر می مکد. همچون نیچه که از "حکمت شادان" و نشاط مندی خاصی در فلسفه دم می زد ولی چگونه می توان ژرفای رنج با نیچه ماندن را نادیده گرفت؟ رنج فلسفه حکایت تراژیک حقیقت است و فیلسوف بازی گردانِ همیشه ی این تراژدی است! جالب آنکه فلسفه هرقدر بیشتر رد پای حقیقت را دنبال می کند, او بیشتر در حجاب می رود. مانند آن لحظه ای که معتقد شدیم حقیقت مطلقی وجود ندارد بلکه حقیقت ها هستند پیش روی فلسفه ها. این برایمان بدل به فتحی بزرگ شد از حقیقت. این حقیقت که "کدام حقیقت؟!" از این روست که من هیچ گاه تسلایی در فلسفه ندیدم. البته دیگر امروز بر این باورم که فلسفه همین است و قرار نیست چیز دیگری باشد. ابلهانه ترین انتظارات, انتظار انکشاف حقیقت از فلسفه است! به قول تئودور آدورنو: «هر آن کسی که امروزه فلسفه را به مثابه یک حرفه برمی گزیند باید نخست آن توهمی را طرد کند که تلاشهای فلسفی قبلی کار خود را با آن آغاز کردند. یعنی این توهم که قدرت تفکر برای فراچنگ آوردن تمامیتِ امر واقع کافی است.» [آدورنو- علیه ایدئالیسم- ت مراد فرهادپور] این توهم ناشی از آن فرض باستانی است که "وجود" کلا در خور تفکر و در دسترس آن است و ایده ی موجود (هستنده) می تواند توسط فکر حلاجی شود. اما کفایت تفکر درباره "وجود به مثابه یک تمامیت" انحطاط یافته است و از آن ایده ی تکبرآمیز باستانی تقریبا هیچ نمانده و دعوی فلسفه به تمامیت از بن متزلزل شده است. در پارادایم معرفتی (اپیستمولوژی) نیز نسبی گرایی و شکاکیت تنها حقیقت مورد قبول است! اما این الزاما بد هم نیست و حتی راه را بر امید نمی بندد. آدورنو خود در ادامه همان گفتار می گوید: «فقط در قالب ردّ پاها و ویرانه ها ست که عقل می تواند مهیای این امید باشد که سرانجام روزی با واقعیت درست و به حق رو در رو خواهد شد.»
این "ردپاها و ویرانه ها" به باور من, در هنر (به معنای عام) و تجربه ی استتیکی بازیافتنی ست. رنج حقیقت گریزی فلسفه را شاید زیباشناسی تسلا دهد. فلسفه در طول سده ها و هزاره ها, ادعای بازنمایی تمامیت حقیقت را داشته, اما هنر و ادبیات -بی ادعا- همواره در بیغوله ها و ویرانه ها خانه داشته و ردپاها را متجلی ساخته. اصلا هنر خودِ "ردّ پا"ست. ردپای تجربه ی بی واسطه ی هنرمند (سوژه) در ویرانه های سوخته ی حقیقت نه کاخ پوشالین حقیقت که ملک طلق فلسفه بوده. سرزمین هنر امپراطوری "نشانه ها"ست و زیبا شناسی, ذوق دریافت این نشانه هاست. آری گفتم ذوق نه علم یا فن یا رشته یا... زیباشناسی به اعتقاد من بیش از آنکه یک علم یا نظام نظری باشد یک ذوق است. زیرا هنر ذوق است و زیباشناسی بر سر خوانِ هنر می نشیند ولی بیگانه از دانش نظری هم نیست چنانکه هنرمند در خلق اثر هنری, ذهنی خالی از معرفت پیشینی ندارد. تسلّای زیباشناسی -که من از آن سخن می گویم- همین ردیابی و امیدواری است. حقیقت مندرج در اثر هنری به نحوی دیالکتیکی و مطابق با ادراک حسی مخاطب بر او نمودار می گردد در نظام قرائتی آزاد. این امر خود حاصل نوعی "دیالوگ" میان خالق اثر و مخاطب (حتی با فاصله اعصار و قرون) است, دیالوگی سازنده و حرکت آفرین. مواجهه با اثر هنری در تراز زیباشناسی و نقد, از جنس مواجهه با متن فلسفی -که قاعده بر مشخص بودگی درونماندگار متن و سعی در رسیدن به منظور واحد نویسنده است- نیست بلکه آنجا نظامی از دریافت آزاد مبتنی بر "چندگانگی معنا" حاکم است.
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
مسعود راعی در سه شنبه
1387/01/06
|