تبليغاتX
نگاه شکسته - رنج فلسفه و تسلای زیبا شناسی
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست؟ / تو بکُش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری" _ سایه"
 رنج فلسفه و تسلای زیبا شناسی
چنانکه میخائیل باختین می گوید: «دریافتن متن [ادبی] همانگونه که خود نویسنده اش آن را در می یافته است. اما دریافت می تواند (و باید) از آن برتر باشد. یک اثر پرتوان و ژرف از جهات بسیاری ناخودآگاه و حامل مجموعه ای از معناهاست. کار دریافت آن است که این اثر به آگاهی آراسته می گردد و چندگانگی معنای خود را آشکار می سازد. دریافت, متن را تکمیل می کند: نقشی فعال و آفرینشگر دارد.» [باختین- سودای مکالمه وخنده وآزادی- ت جعفر پوینده]  البته در مقابل این دیدگاه -که نخبه گرایی آدورنو هم ذیل آن می گنجد- گرایش کسانی همچون لوسین گُلدمن قرار دارد که بر انضمامیت و مشخص بودگی درونماندگار اثر پای می فشارد. به هر روی اثر هنری و دریافت آزاد زیباشناسانه از آن به جهت همین دیالوگ و سرشت دیالکتیکی, در باور من تقرب بیشتری به حقیقت دارد تا فلسفه محض.     -حتی اگر ادعایش را نداشته باشد. اما این حقیقت, آن حقیقت زوال یافته ی باستانی (ایده تمامیت) نیست بلکه هنر -اگر حاصل ذهنیتی فعال باشد- کاشف از آن حقیقتی است که ظهور و عرضه اش در جامعه موجب رهایی می گردد. یک آگاهی رهایی بخش که خود به طریق اولی مسبوق به رهایی و گسست هنرمند از واقعیت مستقر است.

پس منظور من از تسلای زیباشناسی, فرار از جهان واقعی و پناه بردن به دنیای انتزاعی و تخیلی هنر نیست. هنرمند -و به دنبال او دریافت گر اثر هنری- از واقعیت موجود استعلا می یابد, از آن می گسلد و خود خالق واقعیتی می شود که در واقعیت مستقر سرکوفته شده است. به بیان مارکوزه, جهان افسانه ای هنر به منزله ی واقعیت راستین متجلی میشود. مارکوزه نام این فرآیند را "بیگانه سازی" می گذارد. بیگانه شدن از تعین اجتماعی و طبقاتی و دیگر شئون واقعیت. لذا می گوید: «مادامی که انسان و طبیعت, محصول جامعه ای ناآزاد باشند, توانمندی های سرکوفته و از ریخت افتاده شان تنها می تواند در شکلی بیگانه ساز بازنمایی گردد.» [مارکوزه- بعد زیبایی شناختی.بند اول- ت امید مهرگان] پس بدین ترتیب هنر و تجربه زیباشناختی, کارکردی کاملا رادیکال سلبی و انتقادی پیدا می کند. ما این هنر را تسلابخش می دانیم: هنر عصیانگر و افشاگر. هنری که با رسیدن به دنیای ذهنی خود نه تنها نقش افیونی ایفا نمی کند بلکه ساختارها و هنجارهای حاکم را به چالش می طلبد. هنر بدین سان خود بدل به نوعی کنش اجتماعی (پراکسیس) می گردد بدون اینکه به ایدئولوژی از پیش تحمیل شده ای متعهد شود. 

این کارکرد همان است که فلسفه نه وظیفه ی خود می داند و نه از عهده اش برمی آید. فلسفه همیشه دیر از راه می رسد و واقعیتهای رخ داده را به نفع خود مصادره می کند! (جمله ی دکتر خاتمی در یکی از کلاسهای دانشگاه تهران) با پایبندی به این جنبه انتقادی هنر است که آدورنو با شدت لحن اعلام می دارد: «آن دسته کلیشه ها درباره هنر که می گوید هنر, افروخته ای از سرور و هارمونی را بر فراز یک جهان ناشاد و از هم گسسته ی واقعی به وجود می آورد, نفرت آور و زننده است... استخدام هنر بعنوان نسخه پیچی برای تسکین و تسلی, از هر نوع مفهوم استوار و صریح هنر مضحکه می سازد.»  [آدورنو- نظریه زیبایی شناختی.فصل اول- ت امید مهرگان]                       

|+| نوشته شده توسط مسعود راعی در سه شنبه 1387/01/06  |
 
 
بالا